اوشو و دبی فورد
حرف دل خودم
...
ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه ای از شب
همچنان به گفت و گوی دستها گوش فرا داده ایم
و ساکتیم و در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم ،
در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم
و من همه ی دنیا را در چشمان او می بینم
و او همه ی دنیا را در چشم های من می بیند
و ما در چشم های یکدیگر ساکتیم
و در چشم های هم می شنویم
و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم
و در چشم های هم یکدیگر را می بینیم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم
و ماه در اوج آسمان می رود
و او در چشمان می خواند که :
حرف های دست ها می شنوی؟
زبان دست ها را می فهمی؟
و من در چشم های او میخوانم که میگوید:
آری میشنوم!
آری میفهمم ،
چه خوب !
دست ها چه خوب با هم حرف می زنند!
نظرات()
...
روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال
میکشند عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند
در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،
اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در
خود پنهان کرده اند ،روح های نیرومند و توانا که خلاقند و
هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود
ملائک … اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »به رکود
نمی افتند ، نمی پوسند ، عفونت نمی گیرند .
احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ
نمی زنند ، روح های مسی آهنی ، حلبی،گوشتی،مردابی …
چنینند . دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را
استخراج کنند ،هم را بسازند و این خود یک زندگی کردن است
و اینچنین هم را دوست بدارند .
و این خود یک زندگی کردن است .
نظرات()
به دل نگیر
...
بی کسی
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود
بیگانه بودی”
“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم”
دردم ، درد “بی کسی” بود
نظرات()
دیدن
حرف های ناگفته
...
وحشی ترین«غرور»های پولادین و طوفانی ترین«عصیان»های
آتشین ، در اوج صعو دش ، در آخرین نقطه جستنش ، فواره ای
است که پس از گریختن از تنگنای تاریک جبر ، در جستجوی آرام
یافتن ،به دعوت جاذبه ای ، سر فرود می آورد تا خود را در دامان
خویشاوندش محو کند و رها گشته از بند هر بیگانگی ، از حیرت
دردناک رهایی در پیوند خویشاوندش رها گردد
نظرات()
...
دست اندر کار آفرینشی دشوار و پر شکوهم ، یک هیرا گیری
مطلق و ناتمام .یک انتحار آرام و خود آگاهانه و طولانی .
من اکنون ، شب و روز ، در جستجوی همه آن من هایی ام که
این طبیعت بیگانه ، به حیله و «بی حضور من » ، بر من تحمیل
کرده است ، تا همه را در پای « او » که به اعجاز خویش به
اندرونم پا گذاشته است . قربانی کنم.
در خونبهای این اسماعیل ، هیچ فدیه ای را نخواهم پذیرفت که
میدانم « خود حجاب خودم و باید از میانه بر خیزم »
چه خوب است آفریدگار خویش بودن ! اما … آسان نیست
نظرات()
معلم
بدون شرح ...
روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که
در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد .
کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد .
غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی،
آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !
آشنا یعنی همخانه « من » در دیار « تنهایی » ، هم میهن من در
سرزمین غربت
نظرات()
آگاهی
دیدن
گاهی ...
نظرات
قضاوت
تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا
دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی"
را در سرت زنده میكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس
کردم.
نظرات()
تقدیر
آنگاه كه تقدیر نیست و از تدبیر نیز كاری ساخته نیست
خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح
و با قدرتی كه در صمیمیت است تجلی كند اگر هم هستیمان
را یك خواستن كنیم یك خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و
حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم
پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
نظرات()
مرگ
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمیخواهم بدانم كوزه گر
از خاك اندامم چه خواهد ساخت ... ولی بسیار مشتاقم . . . كه از
خاك گلویم سوتكی سازد . . . گلویم سوتكی باشد به دست
كودكی گستاخ و بازیگوش ... تا كه پی در پی دم گرم خویش را بر
گلویم سخت بفشارد...و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ...
تا بدین سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...
نظرات()
تبلیغات
